تبليغاتX
عارفانه
الهي ، اگر تو مرا خواستي ، من آن خواستم كه تو خواستي
باز این چه شورش است که در خلق عالم است
باز این چه نوحه و چه عزا و چه ماتماست


باز این چه رستخیز عظیم است کز زمین
بی نفخ صور خاسته تا عرش اعظماست


این صبح تیره باز دمید از کجا کزو
کار جهان و خلق جهان جمله درهماست


گویا طلوع میکند از مغرب آفتاب
کاشوب در تمامی ذرات عالم است


گرخوانمش قیامت دنیا بعید نیست
این رستخیز عام که نامش محرم است


در بارگاه قدس که جای ملال نیست
سرهای قدسیان همه بر زانویغم است


جن و ملک بر آدمیان نوحه می کنند
گویا عزای اشرف اولاد آدماست


خورشید آسمان و زمین، نور مشرقین
پرورده ی کنار رسول خدا، حسین

+ نوشته شده در  ساعت 16:4  توسط م.ت  | 

دل از من  برد و روی از مــن نهـان کــرد     خـــدا را با که این بازی توان کرد

شــب تـنهاييــــم در قــصـد جــــــــــان بود     خيــالش لطـف های بی کران کرد

چــرا چون لاله خونيــن دل نــــــــبـــــاشم     کـــه با من نرگس او سرگران کرد

کــه را گويم که با اين درد جــــان ســــوز     طبيبــــــم قــــصـد جان ناتوان کرد

بدان سان سوخت چون شمعم که بر مـــــن     صــــــراحی گریه و بربط فغان کرد

صبــــــــا گر چاره داری وقت وقـت است     کــــــه دردم اشتياقم قصد جــان کرد

ميـــــــــان مــهــربـانـان کـــــی توان گفت     کـــه يـار ما چنيـن گفت و چنان کرد

عــــدو با جـــــــــــان حـافــــظ آن نکردی      که تير چشم آن ابروکمـــــان کرد

+ نوشته شده در  ساعت 18:17  توسط م.ت  | 

الهی !

چه عزیز است او که تو او را خواهی ! ور بگریزد، او را در راه ، آیی.

طوبی آن کس را که: تو او رایی! آیا که: تا از ما خود که رایی؟


الهی!

تو را که داند؟ که: تو را "تو" دانی! تو را نداند کس.

تو را ، تو دانی بس! ای سزاوار ثنای خویش!

و ای شکر کننده ی عطای خویش! رهی ، به ذات خود، از خدمت تو عاجز، و به عقل خود از شناخت منّت تو عاجز ، و به کلّ خود ، از شادی به تو عاجز، و به توان خود از سزای، عقل تو عاجز


کریما !

گرفتار آن دردم که تو درمان آنی،

بنده ی آن ثنایم که تو سزای آنی ، من در تو چه دانم؟ تو دانی!

تو آنی که گفتی که من آنم! آنی.


الهی !

نمی توانیم که این کار بی تو، به سر بریم.

نه زَهره ی آن داریم که از تو به سر بریم.

هر گه که پنداریم که رسیدیم، از حیرت شمار با سر بریم.


الهی!

کجا باز یابیم آن روز، که تو ما را بودی و ما نبودیم،

تا باز به آن روز رسیم، میان آتش و دودیم،

اگر به دو گیتی ، آن روز یابیم بر سودیم، وَر بود خود را دریابیم، به نبود خود خشنودیم.


الهی!

از آنچه نخواستی چه آید؟ و آن را که نخوتندی کی آید؟

نا کِشته را از آب چیست؟ و نا بایسته را جواب چیست؟

تلخ را چه سود اگر آب خوش در جوار است؟

و خار را، چه حاصل از آن که بوی گل در کنار است؟


الهی!

گر زارم، در تو زاریدن خوش است، ور نازم، به تو نازیدن خوش است.

+ نوشته شده در  ساعت 15:28  توسط م.ت  | 

الهی!

نور تو، چراغ معرفت بیفروخت، دل من افزونی است. گواهیِ تو، ترجمانیِ من بکردند، ندای من افزونی است. قرب تو، چراغ وجد بیفروخت، همّت من افزونی است. بودِ تو کار من راست کرد، بودِ من افزونی است.

+ نوشته شده در  ساعت 10:38  توسط م.ت  | 

ما همه چشمیم و تو نور ای صنمروی مپوشان که بهشتی بودحور خطا گفتم اگر خواندمتتا به کرم خرده نگیری که منروی تو بر پشت زمین خلق رااین همه دلبندی و خوبی تو راسروبنی خاسته چون قامتتاین همه طوفان به سرم می​رودسعدی از این چشمه حیوان که خورد                  چشم بد از روی تو دور ای صنمهر که ببیند چو تو حور ای صنمترک ادب رفت و قصور ای صنمغایبم از ذوق حضور ای صنمموجب فتنه​ست و فتور ای صنمموضع نازست و غرور ای صنمتا ننشینیم صبور ای صنماز جگری همچو تنور ای صنمسیر نگردد به مرور ای صنم

+ نوشته شده در  ساعت 16:55  توسط م.ت  | 

خفتن عاشق یکیست بر سر دیبا و خارگر دگری را شکیب هست ز دیدار دوستآتش آست و دود می​رودش تا به سقفگر تو ز ما فارغی ما به تو مستظهریمای که به یاران غار مشتغلی دوستکاماین همه بار احتمال می​کنم و می​رومما سپر انداختیم گردن تسلیم پیشتیغ جفا گر زنی ضرب تو آسایشستسعدی اگر داغ عشق در تو موثر شود چون نتواند کشید دست در آغوش یارمن نتوانم گرفت بر سر آتش قرارچشمه چشمست و موج می​زندش بر کنارور تو ز ما بی نیاز ما به تو امیدوارغمزده​ای بر درست چون سگ اصحاب غاراشتر مست از نشاط گرم رود زیر بارگر بکشی حاکمی ور بدهی زینهارروی ترش گر کنی تلخ تو شیرین گوارفخر بود بنده را داغ خداوندگار
+ نوشته شده در  ساعت 16:49  توسط م.ت  | 

خفتن عاشق یکیست بر سر دیبا و خارگر دگری را شکیب هست ز دیدار دوستآتش آست و دود می​رودش تا به سقفگر تو ز ما فارغی ما به تو مستظهریمای که به یاران غار مشتغلی دوستکاماین همه بار احتمال می​کنم و می​رومما سپر انداختیم گردن تسلیم پیشتیغ جفا گر زنی ضرب تو آسایشستسعدی اگر داغ عشق در تو موثر شود چون نتواند کشید دست در آغوش یارمن نتوانم گرفت بر سر آتش قرارچشمه چشمست و موج می​زندش بر کنارور تو ز ما بی نیاز ما به تو امیدوارغمزده​ای بر درست چون سگ اصحاب غاراشتر مست از نشاط گرم رود زیر بارگر بکشی حاکمی ور بدهی زینهارروی ترش گر کنی تلخ تو شیرین گوارفخر بود بنده را داغ خداوندگار
+ نوشته شده در  ساعت 16:48  توسط م.ت  | 

عیب رندان مکن ای زاهد پاکیزه سرشتمن اگر نیکم و گر بد تو برو خود را باشهمه کس طالب یارند چه هشیار و چه مستسر تسلیم من و خشت در میکده​هاناامیدم مکن از سابقه لطف ازلنه من از پرده تقوا ب درافتادم و بسحافظا روز اجل گر به کف آری جامی   که گناه دگران بر تو نخواهند نوشتهر کسی آن درود عاقبت کار که کشتهمه جا خانه عشق است چه مسجد چه کنشتمدعی گر نکند فهم سخن گو سر و خشتتو پس پرده چه دانی که که خوب است و که زشتپدرم نیز بهشت ابد از دست بهشتیک سر از کوی خرابات برندت به بهشت
+ نوشته شده در  ساعت 0:14  توسط م.ت  | 

روشن از پرتو رویت نظری نیست که نیستناظر روی تو صاحب نظرانند آریاشک غماز من ار سرخ برآمد چه عجبتا به دامن ننشیند ز نسیمش گردیتا دم از شام سر زلف تو هر جا نزنندمن از این طالع شوریده برنجم ور نیاز حیای لب شیرین تو ای چشمه نوشمصلحت نیست که از پرده برون افتد رازشیر در بادیه عشق تو روباه شودآب چشمم که بر او منت خاک در توستاز وجودم قدری نام و نشان هست که هستغیر از این نکته که حافظ ز تو ناخشنود است       منت خاک درت بر بصری نیست که نیستسر گیسوی تو در هیچ سری نیست که نیستخجل از کرده خود پرده دری نیست که نیستسیل خیز از نظرم رهگذری نیست که نیستبا صبا گفت و شنیدم سحری نیست که نیستبهره مند از سر کویت دگری نیست که نیستغرق آب و عرق اکنون شکری نیست که نیستور نه در مجلس رندان خبری نیست که نیستآه از این راه که در وی خطری نیست که نیستزیر صد منت او خاک دری نیست که نیستور نه از ضعف در آن جا اثری نیست که نیستدر سراپای وجودت هنری نیست که نیست
+ نوشته شده در  ساعت 0:12  توسط م.ت  | 

راهیست راه عشق که هیچش کناره نیستهر گه که دل به عشق دهی خوش دمی بودما را ز منع عقل مترسان و می بیاراز چشم خود بپرس که ما را که می​کشداو را به چشم پاک توان دید چون هلالفرصت شمر طریقه رندی که این نشاننگرفت در تو گریه حافظ به هیچ رو             آن جا جز آن که جان بسپارند چاره نیستدر کار خیر حاجت هیچ استخاره نیستکان شحنه در ولایت ما هیچ کاره نیستجانا گناه طالع و جرم ستاره نیستهر دیده جای جلوه آن ماه پاره نیستچون راه گنج بر همه کس آشکاره نیستحیران آن دلم که کم از سنگ خاره نیست
+ نوشته شده در  ساعت 0:11  توسط م.ت  | 

گل در بر و می در کف و معشوق به کام استگو شمع میارید در این جمع که امشبدر مذهب ما باده حلال است ولیکنگوشم همه بر قول نی و نغمه چنگ استدر مجلس ما عطر میامیز که ما رااز چاشنی قند مگو هیچ و ز شکرتا گنج غمت در دل ویرانه مقیم استاز ننگ چه گویی که مرا نام ز ننگ استمیخواره و سرگشته و رندیم و نظربازبا محتسبم عیب مگویید که او نیزحافظ منشین بی می و معشوق زمانی      سلطان جهانم به چنین روز غلام استدر مجلس ما ماه رخ دوست تمام استبی روی تو ای سرو گل اندام حرام استچشمم همه بر لعل لب و گردش جام استهر لحظه ز گیسوی تو خوش بوی مشام استزان رو که مرا از لب شیرین تو کام استهمواره مرا کوی خرابات مقام استوز نام چه پرسی که مرا ننگ ز نام استوان کس که چو ما نیست در این شهر کدام استپیوسته چو ما در طلب عیش مدام استکایام گل و یاسمن و عید صیام است
+ نوشته شده در  ساعت 0:10  توسط م.ت  | 

برو به کار خود ای واعظ این چه فریادستمیان او که خدا آفریده است از هیچبه کام تا نرساند مرا لبش چون نایگدای کوی تو از هشت خلد مستغنیستاگر چه مستی عشقم خراب کرد ولیدلا منال ز بیداد و جور یار که یاربرو فسانه مخوان و فسون مدم حافظ                           مرا فتاد دل از ره تو را چه افتادستدقیقه​ایست که هیچ آفریده نگشادستنصیحت همه عالم به گوش من بادستاسیر عشق تو از هر دو عالم آزادستاساس هستی من زان خراب آبادستتو را نصیب همین کرد و این از آن دادستکز این فسانه و افسون مرا بسی یادست
+ نوشته شده در  ساعت 0:8  توسط م.ت  | 

مرا عهدیست با جانان که تا جان در بدن دارمصفای خلوت خاطر از آن شمع چگل جویمبه کام و آرزوی دل چو دارم خلوتی حاصلمرا در خانه سروی هست کاندر سایه قدشگرم صد لشکر از خوبان به قصد دل کمین سازندسزد کز خاتم لعلش زنم لاف سلیمانیالا ای پیر فرزانه مکن عیبم ز میخانهخدا را ای رقیب امشب زمانی دیده بر هم نهچو در گلزار اقبالش خرامانم بحمداللهبه رندی شهره شد حافظ میان همدمان لیکن هواداران کویش را چو جان خویشتن دارمفروغ چشم و نور دل از آن ماه ختن دارمچه فکر از خبث بدگویان میان انجمن دارمفراغ از سرو بستانی و شمشاد چمن دارمبحمد الله و المنه بتی لشکرشکن دارمچو اسم اعظمم باشد چه باک از اهرمن دارمکه من در ترک پیمانه دلی پیمان شکن دارمکه من با لعل خاموشش نهانی صد سخن دارمنه میل لاله و نسرین نه برگ نسترن دارمچه غم دارم که در عالم قوام الدین حسن دارم
+ نوشته شده در  ساعت 14:57  توسط م.ت  | 

آنان که خاک را به نظر کیمیا کننددردم نهفته به ز طبیبان مدعیمعشوق چون نقاب ز رخ در نمی​کشدچون حسن عاقبت نه به رندی و زاهدیستبی معرفت مباش که در من یزید عشقحالی درون پرده بسی فتنه می​رودگر سنگ از این حدیث بنالد عجب مدارمی خور که صد گناه ز اغیار در حجابپیراهنی که آید از او بوی یوسفمبگذر به کوی میکده تا زمره حضورپنهان ز حاسدان به خودم خوان که منعمانحافظ دوام وصل میسر نمی​شود              آیا بود که گوشه چشمی به ما کنندباشد که از خزانه غیبم دوا کنندهر کس حکایتی به تصور چرا کنندآن به که کار خود به عنایت رها کننداهل نظر معامله با آشنا کنندتا آن زمان که پرده برافتد چه​ها کنندصاحب دلان حکایت دل خوش ادا کنندبهتر ز طاعتی که به روی و ریا کنندترسم برادران غیورش قبا کننداوقات خود ز بهر تو صرف دعا کنندخیر نهان برای رضای خدا کنندشاهان کم التفات به حال گدا کنند
+ نوشته شده در  ساعت 14:56  توسط م.ت  | 

دلا بسوز که سوز تو کارها بکندعتاب یار پری چهره عاشقانه بکشز ملک تا ملکوتش حجاب بردارندطبیب عشق مسیحادم است و مشفق لیکتو با خدای خود انداز کار و دل خوش دارز بخت خفته ملولم بود که بیداریبسوخت حافظ و بویی به زلف یار نبرد               نیاز نیم شبی دفع صد بلا بکندکه یک کرشمه تلافی صد جفا بکندهر آن که خدمت جام جهان نما بکندچو درد در تو نبیند که را دوا بکندکه رحم اگر نکند مدعی خدا بکندبه وقت فاتحه صبح یک دعا بکندمگر دلالت این دولتش صبا بکند
+ نوشته شده در  ساعت 14:53  توسط م.ت  | 

بتی دارم که گرد گل ز سنبل سایه بان داردغبار خط بپوشانید خورشید رخش یا ربچو عاشق می​شدم گفتم که بردم گوهر مقصودز چشمت جان نشاید برد کز هر سو که می​بینمچو دام طره افشاند ز گرد خاطر عشاقبیفشان جرعه​ای بر خاک و حال اهل دل بشنوچو در رویت بخندد گل مشو در دامش ای بلبلخدا را داد من بستان از او ای شحنه مجلسبه فتراک ار همی​بندی خدا را زود صیدم کنز سروقد دلجویت مکن محروم چشمم راز خوف هجرم ایمن کن اگر امید آن داریچه عذر بخت خود گویم که آن عیار شهرآشوب بهار عارضش خطی به خون ارغوان داردبقای جاودانش ده که حسن جاودان داردندانستم که این دریا چه موج خون فشان داردکمین از گوشه​ای کرده​ست و تیر اندر کمان داردبه غماز صبا گوید که راز ما نهان داردکه از جمشید و کیخسرو فراوان داستان داردکه بر گل اعتمادی نیست گر حسن جهان داردکه می با دیگری خورده​ست و با من سر گران داردکه آفت​هاست در تاخیر و طالب را زیان داردبدین سرچشمه​اش بنشان که خوش آبی روان داردکه از چشم بداندیشان خدایت در امان داردبه تلخی کشت حافظ را و شکر در دهان دارد
+ نوشته شده در  ساعت 14:52  توسط م.ت  | 

یا رب این شمع دل افروز ز کاشانه کیستحالیا خانه برانداز دل و دین من استباده لعل لبش کز لب من دور مباددولت صحبت آن شمع سعادت پرتومی​دهد هر کسش افسونی و معلوم نشدیا رب آن شاهوش ماه رخ زهره جبینگفتم آه از دل دیوانه حافظ بی تو          جان ما سوخت بپرسید که جانانه کیستتا در آغوش که می​خسبد و همخانه کیستراح روح که و پیمان ده پیمانه کیستبازپرسید خدا را که به پروانه کیستکه دل نازک او مایل افسانه کیستدر یکتای که و گوهر یک دانه کیستزیر لب خنده زنان گفت که دیوانه کیست
+ نوشته شده در  ساعت 14:51  توسط م.ت  | 

خلوت گزیده را به تماشا چه حاجت استجانا به حاجتی که تو را هست با خداای پادشاه حسن خدا را بسوختیمارباب حاجتیم و زبان سوال نیستمحتاج قصه نیست گرت قصد خون ماستجام جهان نماست ضمیر منیر دوستآن شد که بار منت ملاح بردمیای مدعی برو که مرا با تو کار نیستای عاشق گدا چو لب روح بخش یارحافظ تو ختم کن که هنر خود عیان شود      چون کوی دوست هست به صحرا چه حاجت استکآخر دمی بپرس که ما را چه حاجت استآخر سوال کن که گدا را چه حاجت استدر حضرت کریم تمنا چه حاجت استچون رخت از آن توست به یغما چه حاجت استاظهار احتیاج خود آن جا چه حاجت استگوهر چو دست داد به دریا چه حاجت استاحباب حاضرند به اعدا چه حاجت استمی​داندت وظیفه تقاضا چه حاجت استبا مدعی نزاع و محاکا چه حاجت است
+ نوشته شده در  ساعت 14:46  توسط م.ت  | 

بــــــــــشنو از ني چون حكايت مي‌كند

از جــــــــــــــــــــداييها شكـايت مي‌كند

گــــــــــــز نـيـســــتـــان تا مرا ببريده‌اند

از نـــــــــفـــــــــــيرم مرد و زن ناليده‌اند

ســــــينه خواهم شرحه شرحه از فراق

تــــــــــــــــــــا بگويم شرح درد اشتياق

هـــــر كسي كو دور ماند از اصل خويش

بــــــــــــــــــاز جويد روزگار وصل خويش

مــــــــــــــن به هر جمعيتي نالان شدم

جـــفـــت بدحالان و خوش‌حالان شدم

هـــــــــر كسي از ظن خود شد يار من

از درون مـــــــن نجســــــــت اسرار من

ســــــــــــــــرّ من از ناله‌ من دور نيست

ليك چـــــشم و گوش را آن نور نيست

آتــــشست اين بانگ ناي و نيسـت باد

هـــــــــــر كه اين آتش ندارد نيست باد

آتـــــــــــــــش عشقست كاندر ني فتاد

جــــــوشش عشقست كاندر مي فتاد

نـــــــــــــــــي حريف هر كه از ياري بريد

پـــــــــــــــــــــــردهايش پردهاي ما دريد

هــمـــــــچو ني زهري و ترياقي كه ديد

هـــــــــمچو دمساز و مشتاقي كه ديد

نــــــــــــــــــي حديث راه پرخون مي‌كند

قـــــصـــــــه‌هاي عشق مجنون مي‌كند

دو دهـــــــــــــــــــان دارم گويا همچو ني

يـــــــــــك دهان پنهانست در لبهاي وي

يـــــــــــك دهان نالان شده سوي شما

هــــــــــــــاي و هويي درفكنده در سما

لــــيــــــــــك داند هركه او را منظر است

كاين فغان اين سري هم زان سر است

دمــــدمــــــه اين نامي از دمهاي اوست

هـــــــاي و هوي روح، از هيهاي اوست

مــــحـــرم اين هوش جز بيهوش نيست

مــــــرزبان را مشتري جز گوش نيست

گـــر نـــبــــــــــــــــــودي نامه ني را ثمر

نــــــــــــــــي جهان را پر نكردي از شكر

در غـــــــــــــــــــــــم ما روزها بيگاه شد

روزهــــــــــا با سوزهــــــــــا همراه شد

روزهـــــــــــــــا گر رفت گو رو باك نيست

تـــــو بمان اي آنكه چون تو باك نيست

هـــــــــر كه جز ماهي ز آبش سير شد

هــــــــر كه بي‌روزيست روزش دير شد

در نــيــــــــــــــــــابد حال پخته هيچ خام

پــــــــــــس سخن كوتاه بايد و السلام

باده در جـــوشــــش گراي جوش ماست

چـــــــرخ در گردش اسير هوش ماست

بـــــــــــــــــاده از ما هست شدني‌ها ازو

قالـــــــــــب از ما هست شدني ما ازو

بــــــــر سماع راست هر تن، چيز نيست

طــعــمــــــــــه هر مرغكي انجير نيست

بـــنــــــــــــــــــد بگسل باش آزاد اي پسر

چـــــــــنـــــــد باشي بند سيم و بند زر

گـــــــــــــر بــريـــــــزي بــحـــر را در كوزه‌اي

چــــتنـــــــــــد گنجد قسمت يك روزه‌اي

كــــــــــــوزه چـــشـــــــم حريصان پر نشد

تـــــا صــــــــــــدف قانع نشد پر در نشد

هـــــــــــر كه اجـــــامه ز عشقي چاك شد

او ز حــــــــــــــرص و عيب كلي پاك شد

شاد باش اي عــــشــق خوش سوداي ما

اي طــــبـــيــــب جـــمــــــله علتهاي ما

اي دواي نـــــخـــــوت و نــــــامـــــــــوس ما

اي تــــــــو افـــــــلاطـــون و جالينوس ما

جـــــــســـــم خاك از عشق، بر افلاك شد

كــــــــــوه در رقص آمـــــــد و چالاك شد

عـــــــــشـــــــــــــــق جان طور آمد عاشقا

طــــــــــور مــــست و حزموسي صاعقا

ســــــر پــــنــــــــــــــهانست اندر زير و بـم

فــــــــــــــاش اگر گويم جهان برهم زنم

آنـــچـــــــه نــــي مي‌گويد اندر اين دو باب

گـــــــــــــر بگويم من جهان، گردد خراب

بــــــا لــــــــــــــب دمساز خـود گر جفتمي

هــمــچـــــــــو ني من گفتي‌ها گفتمي

هـــر كــــــــــــه او از هــــــم‌زباني شد جدا

بــــي‌زبـــــــــــان شد گرچه دارد صد نوا

چـــونــــكــه گل رفت و گلستان درگذشــت

نــشـنــوي ز آن پس ز بلبل سرگذشت

چـــــونــــكه گل رفت و گلستان شـد خراب

بــــــــــوي گـــل را از كه جوييم؟ از گلاب

جــــمــــــلــه معشوقست و عاشق پرده‌اي

زنـــــــده معشوقست و عاشق مرده‌اي

چـــــــــــــون نــــــباشد عـشــق را پرواي او

او چــــــــــو مرغـــــــي ماند بي‌پرواي او

پــر و بــــــــــــــــتال ما كمند عشق اوســت

مــــــوكشانش مي‌كشد تا كوي دوست

مــــــــــــــن چگونه هوش دارم پيش و پس

چــــــــــــون نباشد نور يارم پيش و پس

نــــــــــــور او در يــــمن و يسر و تحت و فوق

بــــــــــر سر و بر گردنم چون تاج و طوق

عـــــــشـــــــق خواهد كين سخن بيرون بود

آيـــــنــــــه غــــمــــــــــــاز نبود چون بود

آيــــــــنه‌ات داني چرا غــــــمـــــــــاز نيستت

زآنـــــــــــكه زنگار از رخش ممتاز نيست

آيــــــــــيــــــــــــنـــه كز زنگ آلايش جداست

پـــــــــر شـــعـــاع نور خورشيد خداست

رو تـــــــــو زنــــــــــگار از رخ او پـــــــــــاك كن

بـــعــــــــــــــــد از آن، آن نور را ادراك كن

ايـــــــــــن حـــــــقـــيقت را شنو از گوش دل

تــــا برون آيـــــــــــي به كلي از آب و گل

فــــــهــــــــــــــــم اگر داري و جان را ره دهيد

بــعـــــــــــد از آن از شوق، پا در ره نهيد

بــــشــــنــــــويــــــد اي دوستان اين داستان

خـــــود حـقـيـقـت نـقـد حـال مـاست آن

+ نوشته شده در  ساعت 19:11  توسط م.ت  | 

این بار من یک بارگی در عاشقی پیچیده​امدل را ز خود برکنده​ام با چیز دیگر زنده​امای مردمان ای مردمان از من نیاید مردمیدیوانه کوکب ریخته از شور من بگریختهامروز عقل من ز من یک بارگی بیزار شدمن خود کجا ترسم از او شکلی بکردم بهر اواز کاسه استارگان وز خون گردون فارغممن از برای مصلحت در حبس دنیا مانده​امدر حبس تن غرقم به خون وز اشک چشم هر حرونمانند طفلی در شکم من پرورش دارم ز خونچندانک خواهی درنگر در من که نشناسی مرادر دیده من اندرآ وز چشم من بنگر مراتو مست مست سرخوشی من مست بی​سر سرخوشممن طرفه مرغم کز چمن با اشتهای خویشتنزیرا قفص با دوستان خوشتر ز باغ و بوستاندر زخم او زاری مکن دعوی بیماری مکنچون کرم پیله در بلا در اطلس و خز می رویپوسیده​ای در گور تن رو پیش اسرافیل مننی نی چو باز ممتحن بردوز چشم از خویشتنپیش طبیبش سر بنه یعنی مرا تریاق دهتو پیش حلوایی جان شیرین و شیرین جان شویعین تو را حلوا کند به زانک صد حلوا دهدخاموش کن کاندر سخن حلوا بیفتد از دهنهر غوره​ای نالان شده کای شمس تبریزی بیا این بار من یک بارگی از عافیت ببریده​امعقل و دل و اندیشه را از بیخ و بن سوزیده​امدیوانه هم نندیشد آن کاندر دل اندیشیده​اممن با اجل آمیخته در نیستی پریده​امخواهد که ترساند مرا پنداشت من نادیده​اممن گیج کی باشم ولی قاصد چنین گیجیده​امبهر گدارویان بسی من کاسه​ها لیسیده​امحبس از کجا من از کجا مال که را دزدیده​امدامان خون آلود را در خاک می مالیده​امیک بار زاید آدمی من بارها زاییده​امزیرا از آن کم دیده​ای من صدصفت گردیده​امزیرا برون از دیده​ها منزلگهی بگزیده​امتو عاشق خندان لبی من بی​دهان خندیده​امبی​دام و بی​گیرنده​ای اندر قفص خیزیده​امبهر رضای یوسفان در چاه آرامیده​امصد جان شیرین داده​ام تا این بلا بخریده​امبشنو ز کرم پیله هم کاندر قبا پوسیده​امکز بهر من در صور دم کز گور تن ریزیده​اممانند طاووسی نکو من دیبه​ها پوشیده​امزیرا در این دام نزه من زهرها نوشیده​امزیرا من از حلوای جان چون نیشکر بالیده​اممن لذت حلوای جان جز از لبش نشنیده​امبی گفت مردم بو برد زان سان که من بوییده​امکز خامی و بی​لذتی در خویشتن چغزیده​ام
+ نوشته شده در  ساعت 18:48  توسط م.ت  | 

آمد بهار ای دوستان منزل سوی بستان کنیمامروز چون زنبورها پران شویم از گل به گلآمد رسولی از چمن کاین طبل را پنهان مزنبشنو سماع آسمان خیزید ای دیوانگانزنجیرها را بردریم ما هر یکی آهنگریمچون کوره آهنگران در آتش دل می دمیمآتش در این عالم زنیم وین چرخ را برهم زنیمکوبیم ما بی​پا و سر گه پای میدان گاه سرنی نی چو چوگانیم ما در دست شه گردان شدهخامش کنیم و خامشی هم مایه دیوانگیست گرد غریبان چمن خیزید تا جولان کنیمتا در عسل خانه جهان شش گوشه آبادان کنیمما طبل خانه عشق را از نعره​ها ویران کنیمجانم فدای عاشقان امروز جان افشان کنیمآهن گزان چون کلبتین آهنگ آتشدان کنیمکآهن دلان را زین نفس مستعمل فرمان کنیموین عقل پابرجای را چون خویش سرگردان کنیمما کی به فرمان خودیم تا این کنیم و آن کنیمتا صد هزاران گوی را در پای شه غلطان کنیماین عقل باشد کآتشی در پنبه پنهان کنیم
+ نوشته شده در  ساعت 18:47  توسط م.ت  | 

آب زنید راه را هین که نگار می​رسدراه دهید یار را آن مه ده چهار راچاک شدست آسمان غلغله ایست در جهانرونق باغ می​رسد چشم و چراغ می​رسدتیر روانه می​رود سوی نشانه می​رودباغ سلام می​کند سرو قیام می​کندخلوتیان آسمان تا چه شراب می​خورندچون برسی به کوی ما خامشی است خوی ما مژده دهید باغ را بوی بهار می​رسدکز رخ نوربخش او نور نثار می​رسدعنبر و مشک می​دمد سنجق یار می​رسدغم به کناره می​رود مه به کنار می​رسدما چه نشسته​ایم پس شه ز شکار می​رسدسبزه پیاده می​رود غنچه سوار می​رسدروح خراب و مست شد عقل خمار می​رسدزان که ز گفت و گوی ما گرد و غبار می​رسد
+ نوشته شده در  ساعت 18:45  توسط م.ت  | 

بنمای رخ که باغ و گلستانم آرزوستای آفتاب حسن برون آ دمی ز ابربشنیدم از هوای تو آواز طبل بازگفتی ز ناز بیش مرنجان مرا برووان دفع گفتنت که برو شه به خانه نیستدر دست هر کی هست ز خوبی قراضه​هاستاین نان و آب چرخ چو سیل​ست بی​وفایعقوب وار وااسفاها همی​زنموالله که شهر بی​تو مرا حبس می​شودزین همرهان سست عناصر دلم گرفتجانم ملول گشت ز فرعون و ظلم اوزین خلق پرشکایت گریان شدم ملولگویاترم ز بلبل اما ز رشک عامدی شیخ با چراغ همی​گشت گرد شهرگفتند یافت می​نشود جسته​ایم ماهر چند مفلسم نپذیرم عقیق خردپنهان ز دیده​ها و همه دیده​ها از اوستخود کار من گذشت ز هر آرزو و آزگوشم شنید قصه ایمان و مست شدیک دست جام باده و یک دست جعد یارمی​گوید آن رباب که مردم ز انتظارمن هم رباب عشقم و عشقم ربابی​ستباقی این غزل را ای مطرب ظریفبنمای شمس مفخر تبریز رو ز شرق بگشای لب که قند فراوانم آرزوستکان چهره مشعشع تابانم آرزوستباز آمدم که ساعد سلطانم آرزوستآن گفتنت که بیش مرنجانم آرزوستوان ناز و باز و تندی دربانم آرزوستآن معدن ملاحت و آن کانم آرزوستمن ماهیم نهنگم عمانم آرزوستدیدار خوب یوسف کنعانم آرزوستآوارگی و کوه و بیابانم آرزوستشیر خدا و رستم دستانم آرزوستآن نور روی موسی عمرانم آرزوستآن​های هوی و نعره مستانم آرزوستمهرست بر دهانم و افغانم آرزوستکز دیو و دد ملولم و انسانم آرزوستگفت آنک یافت می​نشود آنم آرزوستکان عقیق نادر ارزانم آرزوستآن آشکار صنعت پنهانم آرزوستاز کان و از مکان پی ارکانم آرزوستکو قسم چشم صورت ایمانم آرزوسترقصی چنین میانه میدانم آرزوستدست و کنار و زخمه عثمانم آرزوستوان لطف​های زخمه رحمانم آرزوستزین سان همی​شمار که زین سانم آرزوستمن هدهدم حضور سلیمانم آرزوست
+ نوشته شده در  ساعت 18:44  توسط م.ت  | 

در هوایت بی​قرارم روز و شبروز و شب را همچو خود مجنون کنمجان و دل از عاشقان می​خواستندتا نیابم آن چه در مغز منستتا که عشقت مطربی آغاز کردمی​زنی تو زخمه و بر می​رودساقیی کردی بشر را چل صبوحای مهار عاشقان در دست تومی​کشم مستانه بارت بی​خبرتا بنگشایی به قندت روزه​امچون ز خوان فضل روزه بشکنمجان روز و جان شب ای جان توتا به سالی نیستم موقوف عیدزان شبی که وعده کردی روز بعدبس که کشت مهر جانم تشنه است سر ز پایت برندارم روز و شبروز و شب را کی گذارم روز و شبجان و دل را می​سپارم روز و شبیک زمانی سر نخارم روز و شبگاه چنگم گاه تارم روز و شبتا به گردون زیر و زارم روز و شبزان خمیر اندر خمارم روز و شبدر میان این قطارم روز و شبهمچو اشتر زیر بارم روز و شبتا قیامت روزه دارم روز و شبعید باشد روزگارم روز و شبانتظارم انتظارم روز و شببا مه تو عیدوارم روز و شبروز و شب را می​شمارم روز و شبز ابر دیده اشکبارم روز و شب

+ نوشته شده در  ساعت 18:43  توسط م.ت  | 

شد ز غمت خانه سودا دلمدر طلب زهره رخ ماه روفرش غمش گشتم و آخر ز بختآه که امروز دلم را چه شداز طلب گوهر گویای عشقروز شد و چادر شب می درداز دل تو در دل من نکته​هاستگر نکنی بر دل من رحمتیای تبریز از هوس شمس دین در طلبت رفت به هر جا دلممی نگرد جانب بالا دلمرفت بر این سقف مصفا دلمدوش چه گفته است کسی با دلمموج زند موج چو دریا دلمدر پی آن عیش و تماشا دلمآه چه ره است از دل تو تا دلموای دلم وای دلم وا دلمچند رود سوی ثریا دلم
+ نوشته شده در  ساعت 14:40  توسط م.ت  | 

عجب آن دلبر زیبا کجا شدمیان ما چو شمعی نور می​داددلم چون برگ می​لرزد همه روزبرو بر ره بپرس از رهگذریانبرو در باغ پرس از باغبانانبرو بر بام پرس از پاسبانانچو دیوانه همی​گردم به صحرادو چشم من چو جیحون شد ز گریهز ماه و زهره می​پرسم همه شبچو آن ماست چون با دیگرانستدل و جانش چو با الله پیوستبگو روشن که شمس الدین تبریز عجب آن سرو خوش بالا کجا شدکجا شد ای عجب بی​ما کجا شدکه دلبر نیم شب تنها کجا شدکه آن همراه جان افزا کجا شدکه آن شاخ گل رعنا کجا شدکه آن سلطان بی​همتا کجا شدکه آن آهو در این صحرا کجا شدکه آن گوهر در این دریا کجا شدکه آن مه رو بر این بالا کجا شدچو این جا نیست او آن جا کجا شداگر زین آب و گل شد لاکجا شدچو گفت الشمس لا یخفی کجا شد
+ نوشته شده در  ساعت 14:39  توسط م.ت  | 

به آب روشن می عارفی طهـارت کرد              عـلی الـصبـاح که میخانه را زیارت کرد

همین که ساغر زرین­خور نهـان گردید              هـلال عـیـد بـه دور قـدح اشــــارت کرد

خوشا نماز و نیاز کسی که از سر درد              بــــه آب دیـده و خون جگر طهارت کرد

امام خواجه که بودش ســر نـمـاز دراز              به خون دختر رز خرقه را قصارت کرد

دلم به حلقه زلفش به جان خرید آشوب               چــه سـود دیـد نـدانم که این تجارت کرد

اگـر امـام جـمـاعـت طـلـب کـند امروز               خـبـر دهید که حافظ به می طهارت کرد

+ نوشته شده در  ساعت 1:32  توسط م.ت  | 

ای کـه بـــا ســلـســلـه زلـف دراز آمـده­ای­          فرصـتـت بـــاد که دیوانه نواز آمده­ای

ســاعـتــی نــاز مـفـــرمـا و بـگـردان عـادت          چـون بـه پرسیدن ارباب نیاز آمده­ای

آفـریـن بــر دل نـــرم تــــــو کـه از بـهر ثواب          کشته غمزده خود را به نماز آمده­ای

گفت حافظ دگرت خرقه شراب آلـود است          مگر از مـذهـب این طایفه باز آمده­ای

+ نوشته شده در  ساعت 1:21  توسط م.ت  | 

کیست آن ماه منور که چنین می​گذردسرو اگر نیز تحول کند از جای به جایحور عین می​گذرد در نظر سوختگانکام از او کس نگرفتست مگر باد بهارمردم زیر زمین رفتن او پندارندپای گو بر سر عاشق نه و بر دیده دوستهر که در شهر دلی دارد و دینی دارداز خیال آمدن و رفتنش اندر دل و چشمگر کند روی به ما یا نکند حکم او راستسعدیا گوشه نشینی کن و شاهدبازی تشنه جان می​دهد و ماه معین می​گذردنتوان گفت که زیباتر از این می​گذردیا مه چارده یا لعبت چین می​گذردکه بر آن زلف و بناگوش و جبین می​گذردکآفتابست که بر اوج برین می​گذردحیف باشد که چنین کس به زمین می​گذردگو حذر کن که هلاک دل و دین می​گذردبا گمان افتم و گر خود به یقین می​گذردپادشاهیست که بر ملک یمین می​گذردشاهد آنست که بر گوشه نشین می​گذرد
+ نوشته شده در  ساعت 1:0  توسط م.ت  | 

هر که چیزی دوست دارد جان و دل بر وی گماردروزی اندر خاکت افتم ور به بادم می​رود سرمن نه آن صورت پرستم کز تمنای تو مستمعمر گویندم که ضایع می​کنی با خوبرویانهر که می​ورزد درختی در سرابستان معنیعشق و مستوری نباشد پای گو در دامن آورگر من از عهدت بگردم ناجوانمردم نه مردمباغ می​خواهم که روزی سرو بالایت ببیندآن چه رفتارست و قامت وان چه گفتار و قیامت هر که محرابش تو باشی سر ز خلوت برنیاردکان که در پای تو میرد جان به شیرینی سپاردهوش من دانی که بردست آن که صورت می​نگاردوان که منظوری ندارد عمر ضایع می​گذاردبیخش اندر دل نشاند تخمش اندر جان بکاردکز گریبان ملامت سر برآوردن نیاردعاشق صادق نباشد کز ملامت سر بخاردتا گلت در پا بریزد و ارغوان بر سر بباردچند خواهی گفت سعدی طیبات آخر ندارد
+ نوشته شده در  ساعت 1:0  توسط م.ت  |